داستان دختری به نام ویانا که درست پنج سال قبل، از دست «خشایار وثوقی» پدر ظالم و بی منطقش، فراری شد و همراه با برادر بزرگش هومان به آلمان رفت؛ اما نه! داستان اینجا تمام نمیشه.
هومان بدون ویانا به آلمان میره و خواهرش رو دور از چشم پدرشون به پنج تا از دوستهای قدیمیش توی تهران میسپره؛ حالا پنج سال گذشته و ویانا و دوستهاش، حرفه و کارهاشون رو بیخیال شدن و چسبیدن به خلافکاری!
خلافکاریای که داستان شیرینی برای ویانا رقم میزنه و پاش رو به شرکت «کوروش کبیر» باز میکنه؛ مردی که دخترهارو به بهانهی کار به دبی میبره تا اون ها رو به شیخ های عرب بفروشه! قصد ویانا لو دادن کوروشه و در این میان، مقابله شدنش با «نامدار کبیر» پسر بزرگ و جذاب کوروش، تمام نقشههای ویانا رو به هم میزنه…
دانیال پسری که مسئولیت برادرهاش در مقابل پدری خلافکار و مادری مریض به گردنش هست. اون راه دیگهای جز همراهی با پدرش نداره. یا حداقل خودش اینطور فکر میکنه، شاید هم دوست داره اینطور فکر کنه. همه چیز در سرنوشت شومش به یک شکل پیش میره تا اینکه دختری وارد زندگیش میشه...
پنج سال گذشت… پنج سال از اون شب لعنتی گذشت و حالا دختربچهای که نامدار اصرار داشت سقط بشه، پنج ساله شده و درکنار ویانا با تموم سختی های زندگی دست و پنجه نرم میکنه!هنوز هم خاطرات اون شب لعنتی، با قیمهی خوش رنگ و لعاب روی میز و لباس قرمز تنش توی سرش میچرخه؛ هنوز هم فراموش نکرده و نامدار، در این میون باز به زندگیِ ویانا برمیگرده…
اینبار فقط این دو نیستن. مایا، ثمرهی پنج سالهی عشقی که پدرش راضی به زنده بودنش نبود هم میون اونهاست؛ آیا نامدار هنوز هم از بچهاش فرار میکنه یا حالا بعد از گذشت تموم این سختی ها و لحظات بد، میخواد برای مایا پدری کنه؟ قراره وضعیت رو از این بدتر کنه یا… زندگی رو به دخترش برگردونه و لحظه به لحظهی تمام اون پنج سال رو براش جبران کنه؟
کلِ محل طالب بودن واسه تک دخترِ نجیب حاج احمد ... شانس باهاش یار نبود که گیر من افتاد ! به زور رخت سفید پوشید و منم نشستم سر سفره عقد... نه از روی عشق! بلکه به هوسِ انتقام !آهای عروس کوچولو ! اسمت که بره تو شناسنامهم، دیگه نه حاجبابات میتونه نجاتت بده، نه اون چشای معصومت...شما برادرمو کُشتید،سیاه میکنم روزگار نازدخترتونو !
در حوالی همین شهرهای خاکستری غمزده، آدمکی بیرنگورو از شدت کمبود انگیزه و محبت، نفستنگی گرفته است. بیماری صعبالعلاجی که تنها درمانش، بودن آن یک نفر است...
دست خودم نیست. اگه دست من بود، اگه به انتخاب من بود، تو الان زنده بودی. پس من این وسط بیگناهم. منم مثل تو به خودم که میاومدم، میدیدم جا تره و بچه نیست. از کجا باید میدونستم؟ شبها با شنیدن نوای خوش ریتم سازدهنی مسخ و تسخیر میشم و دست به قتل میزنم؟ اگر میدونستم که تو رو هم مثل بقیهی مردم روستا شبونه نمیکشتم ولی...
خلاصه دانلود رمان تمنای نوش دارو از سایت نودهشتیا:
روایت خانوادهای از تبار صمیمیت و گرما که عشق و هوس، گوشه چشمی به کانون گرمشان میاندازد.خانوادهای متشکل از چهار عضو که عشق آنها را از هم فرومیپاشد. بنیاد خانواده را نابود میکند.دختر و پسری که بیخبر پی معشوق میافتند و در این راه، بسیار ضربه میبینند و حتی، تا مرز نابودی هم خواهند رفت...
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان های اختصاصی نودهشتیا " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.